چشمم معطل ِ چمدان بسته ات شد و دلم مستعصل ِ رفتن ، میخواستم بنشینم  شماره کنم همه روزهایی را که با بودن ها گذشت و تمام شد و دلخجسته ازین مرور ِ روزگار، بادی به غبغب کنم ازین حجم ِ لحظه های پر و سرمست و مشعوف و دل بسپارم به چنگ ِ قاب دوستی و خیس ِ خاطرات ، زیرسایه سار ِ همین بودن ها لمی بدهم و غرق ِ مواج افکارم شوم ، اما عهد ِ وفا خیالم را کج کرد که روزگارِ دوستی و روایت ِ تمنا و اجابت ، تنها خواندنی است نه شمردنی  !

کاش همه چیز کش می آمد تا اول نبودن ها و فقط بودن ها را بود ، بود ! از همان اول هم سرمشق زندگی سفر بود و مسافر اما رمق ِ به جان ریخته می ماند این شعر استاد که فرمود :

 گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست

همچنانش در میان جان شیرین منزلست

 

سفر به خیر جان دل