نمی دانم همه چشم ، خیس ِ شب ِ باران بود یا باران ِ شب ، سالهاست از خوفِ آفتِ دلی ملول و آشوبِ پرجوشِ نگاهی خیره ، بغچه کردیم همه احساس ِحساس ِ حسی کهنه را و وصله زدیم این متقال زهوار در رفته ی آرزو را و گوشه ایی مرقومه کردیم یادمان بماند که همه چیز را نباید گفت ... عاقبت ِ مشق ِ محبت ، جوهر  ِ تمام مانده شد و قلم ِ به خط شکسته ... 


پی نوشت اهورایی :

دل من چشم می دارد کزین ره

بیابد بهر چشمش توتیایی

- عراقی -