عبوری باید ...
آفتاب نیم روز ِ صبح تعطیلِ یکشنبه سُر خورده بود روی تختی سپید و تنی کشیده رها شده بین نرمی ِ ملافه ی تخت غلطی میزد گاه و بیگاه با لبخندی نرم که روی لبانش از یادآوری ِ خواب دیدنش ماسیده بود ، عطر اغواگری فضا را آراسته بود و بوی ِ لطافت ِ آرام ِ قهوه مشام را نوازش میداد ، ساعت ِ روی میز ِ کنار تختش را خوابانده بود تا چشمش از عقربه ها دور باشد و هی نشمرد این سیالی ِ رها شده از اطراف را و هی نشمرد نفس های پر تیک تیک ِعقربه ها را ...
نمی دانم شاید سالها میان همین ثانیه های ظریف و گرم توفقی کرد تا طعم ِ لذتی روح نواز را تا بدانجا که بتواند در بطن ِ ریه هایش نگه دارد ، نمی دانم ...
باری با اینهمه می دانم چیزی در آن میان در حال گذر بود و می رفت تا تمام کند و بگذراند هر آنچه را که می بایست بگذرد و تمام شود ، چیزی شبیه زندگی ِ جاودان که هر لحظه اش اما تمام می شود ...
پی نوشت اهورایی :
این نیز بگذرد ...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 0:7 توسط کافه گپ
|