جایی دور

 

دود  شد خیال و بر آسمان زد ؛

سرخ شد خاطره و چنگ کشید ؛

خاکستر شد آرزو و بر سر ریخت ؛

آه شد نگاه و به هوا رفت ؛

آتشدان دلش را می گفت ،

یکریز و بی لمحه ایی درنگ

کلمات را پک می زد و دود می کرد و

همچون فوّاره ی پُرخواهشی

بر آسمان اوج می گرفت  و

همچون رقص ِ دخترکی مست

بر سطح ِ صیقلی ِ گوشم

سُر می خورد و 

از درد می گفت و

از رنج و از دلی پُر ،

تا در خیال خویش

همکلام ِ

درد آشنایم شود ،

و من با لبخندی آرام

خیره مانده بودم

میان صندوقچه ی

آنچه از حرفهایم

که مجال گفتن نگرفته بود و

انحنای لبهایش

که کلماتش نیامده

در هوا ذوب می شد و

حرکت دستهایش که هنوز

 بوی تند الکل می داد ،

از درد می گفت و از درد

بی آنکه بتواند جنس درد را هم

 ، از درد ِ بنجل امروزی اش تمیز دهد

سراسر  انگشت ِ نصیحت شده بود

بر قامت چشم هایم

که بر سیطره ی چشم های

گیج و پَرتش چشم دوخته بودم و

قهوه ام را

همچون رنج ِ ناشناخته ماندن می نوشیدم 


پی نوشت اهورایی :

تا نَسوزد بر نیاید بوی عود

پخته داند کین سخن با خام نیست

مستی از من پُرس و شور عاشقی

او کجا داند که دُرد آشام نیست

- سعدی -

 

درد دام


ما که در بند ِ بی دانه ی ِ هیبت این روزگاریم و دانه به دام ِ روزگار ِ این هیبت ؛ سر ِ منگ نه چو خیام از پیاله ، که از دَرد داریم و دُم به دام دادگی ! مانده ایم پا گیر دِرد دامیم یا دام ِ درد ! بند ِ روزگار ِ پر آدم ، گاهی غم است ، گاهی نم ؛ دل خوش به کِذب کاذب این قصه ایم اما روزگار روزگار دیگریست ... 


پی نوشت اهورایی :

در راه زندگي ،
با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي ،
با اينکه ناله مي کشم از دل که :  آب... آب !

ديگر فريب هم به سرابم نمي برد !

- فریدون مشیری -


تنهایی



هزار کام ِ نگرفته از زندگی ِ چون سیگار ی تلخ ، همچون هزار خواب ِ شیرین ِ دیده به رویا ای شد ، که هرگز بر مسند " حضور " ننشست ... آخر میان همین ضربه کوبهای ِ حیران ِ روزگار ، نت هایی را خواهم نوشت تا زخم های همه کهنه مانده بر جاری ِ دلم سر باز کند تا از میان بودنهایی که باید باشد و نیست ، " آرزوی " خوبم نقشی شود هزار رنگ بر دیده گانی که نت می خوانند و بر دستانی که می نوازند و بر گوشهایی که می شنوندش ... من نتهایی را خواهم نوشت تا از همهمه ی آشفته ی دیر و دور ، فریادی شود بر آسمان ِ لحظه ها ای که از من گرفتند هر آنچه را که خواستم و بخشیدند بر من هر آنچه را که خود خواستند ... من نت هایی را خواهم نوشت تا کامی شوند بر کام ِ کام جویانی چو من ، که اگرچه آرام اما پر غوغا ، هنوز هم ایستاده اند ...


پی نوشت اهورایی : 

بشنوید قطعه ی  تنهایی  اثر بسیار زیبا و عمیق و پر معنی ِ شهرام ناظری از آلبوم امیر کبیر که سر شار از نت هایی است که هرگز ننوشتمشان ! 



زنـدگـی می بـایـدت انـدر نبــرد



من از زمین چیزی نخواهم گفت

که سردابِ بی روح و ماشینی اش

گریبانِ روح های اهورایی را گرفته است

من از تراوشات ِذهن ِ تب دار ِ

یک انسانِ گیج نخواهم گفت

که من

از اندیشه ی والای یک

دل ِدرد شناس ،

از تفکرات یک نگاه ژرف ،

از عمق یک حس ناب خواهم گفت ،

که اگر چه پای بر زمین ،

اما دل در آسمان دارد .

من از اعجاز ستاره خواهم گفت

که سپیدی ِ دورش

هرشب و هر روز

امیدی است و نویدی

بر دلهای ِ سیالی که

شبانه های ِ غلیظ ،

چشم بر حضور پاکشان می دوزند

و رمز ِ این راز ِ سر به مُهر را

هر شب ،

در گنجینه ی خویش

مروری می کنند

که هنوز هم

ستاره ایی هست ،

اعجازی هست ،

آسمانی هست .

من از بی نهایت آسمان خواهم گفت

که هیچ ذهن ِ کودنی

بر سیطره ی پهن دشتش

راه نمی یابد ،

جز آنکه

سر از زیر بر آرد و بر بالا بنگرد .

من از خورشید خواهم گفت

که هنوز هم سالهاست

بی آنکه چیزی بگیرد

نو را و روشنایی را

با زرّین بال ِ پهن ِ خویش

بر مستمند و مُتموّل 

تقسیم می کند .

من از ابر خواهم گفت

که با هر غرش ِ پُرش

تشنه ای را سیراب می کند .

من از جوانه خواهم گفت

که توان ِ سر برافراشتن

از تلّ ِ خاکی سخت را دارد .

من از رستن خواهم گفت

از روئیدن ،

از بلند شدن ،

از ایستادن ،

از بالیدن ،

از بالا رفتن ،

عروج کردن ،

رهایی یافتن ،

آسمانی شدن .

من از

ماندن و سکون

نشستن و کشتن

دویدن و نرسیدن

هرگز سخن نخواهم راند .

آری

من از زندگی خواهم گفت

نه از زنده ماندن ....



پی نوشت اهورایی :

زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور

و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان !!