جایی دور
دود شد خیال و بر آسمان زد ؛
سرخ شد خاطره و چنگ کشید ؛
خاکستر شد آرزو و بر سر ریخت ؛
آه شد نگاه و به هوا رفت ؛
آتشدان دلش را می گفت ،
یکریز و بی لمحه ایی درنگ
کلمات را پک می زد و دود می کرد و
همچون فوّاره ی پُرخواهشی
بر آسمان اوج می گرفت و
همچون رقص ِ دخترکی مست
بر سطح ِ صیقلی ِ گوشم
سُر می خورد و
از درد می گفت و
از رنج و از دلی پُر ،
تا در خیال خویش
همکلام ِ
درد آشنایم شود ،
و من با لبخندی آرام
خیره مانده بودم
میان صندوقچه ی
آنچه از حرفهایم
که مجال گفتن نگرفته بود و
انحنای لبهایش
که کلماتش نیامده
در هوا ذوب می شد و
حرکت دستهایش که هنوز
بوی تند الکل می داد ،
از درد می گفت و از درد
بی آنکه بتواند جنس درد را هم
، از درد ِ بنجل امروزی اش تمیز دهد
سراسر انگشت ِ نصیحت شده بود
بر قامت چشم هایم
که بر سیطره ی چشم های
گیج و پَرتش چشم دوخته بودم و
قهوه ام را
همچون رنج ِ ناشناخته ماندن می نوشیدم
پی نوشت اهورایی :
تا نَسوزد بر نیاید بوی عود
پخته داند کین سخن با خام نیست
مستی از من پُرس و شور عاشقی
او کجا داند که دُرد آشام نیست
- سعدی -
