حاجی

سر صلاة ظهر به حجره نزول اجلال فرمودند به بهانه ی احوالپرسی و نیت اجاره بها .... دست به دخل شدیم و تا آمدیم بنالیم از تنگی بازار , تسبیح به دست پیچاندند و لبی ترکردند و با تمانینه فرمودند : دست تنگی انگاری , اجالتا ً چندروزی هم صبر می کنیم , آن هم به خاطر گل روی شما !! سرکار والده که خوب هستند انشاا... ؟!!
پی نوشت اهورایی :
چونکه در چرخ آردت باده
خانه بر بام چرخ اخضرگیر
*. چرخ اخضر : کره ماه
* . من حقیقت نیستم افسانه ام , گرچه سوزد پر ولی پروانه ام , فاش می گویم که من دیوانه ام , تا به کی آخر چنین دیوانگی , پیله گی بهتر از این پروانگی
بعد نوشت :
لازم دیدم برای چندمین بار تاکید کنم این نوشته ها ( از جمله این نوشته ) داستانک های خیال و بازی قلمی بیش نیست !!!
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان ۱۳۸۸ ساعت 15:44 توسط کافه گپ
|