Theater Time

سوزن گرامافون را روی صفحه گذاشتم ، صدای ته گرفته ایی از بلندگوی شیپوری ِ طلای اش بلند شد و آرام دستی به گوشه ی گرام کشیدم و خاکش را گرفتم و روبروی پنجره ی شب ، خیره شدم بر هیاهوی چراغ های خیابانی که هیچ صدایی نداشتند ! درست مثل هیاهوی مسکوتی که در سرم برپا بود ، هزار خیالی که می آمد و می رفت ، هزار صفحه ایی که نوشته می شد ، هزار کلامی که می گریخت ، هزار تصویری که رد می شد و هزار هزار سکوتی که می پاشید بر دیواره های ذهنم ... غوغایی که هرگز شعف انگیزی هیچ شرابی اینچنین نبوده است ... شوری بود انگار میان نت های موسیقی ایی که از گرام به گوشم می رسید ، شوری شوریده میان پرده های یک تئاتری گویا که از بطن ِ اندیشه ایی زلال برخواسته بود
...
ساعت 7 عصر به رسم همیشه درون سالن تئاتر اودئون ایستاده بودم و منتظر بقیه ی همراهان ، درست مثل همیشه ، با همان دچار بودن ِ به روزمرگی ها و همان لبخند های زورکی و دل خوش مابانه که گاهی از روی فشار، به خندیدن هایی تبدیل می شد که فریبی باشد برای خویشتنی که دیگر خیلی حس ها را فراموش کرده بود ... همهمه ی درون سالن بود و نگاه های زیر زیرکانه ی حضار ِ منتظر ِ در حال گپ دوستانه به اطراف ... و من میان جمع ِ چند نفره ی دوستانی که رنج ِ تلخ ِ تنها زیستن را التیامی بودند میان آن زمهریر ... جمعی گرم که دیدن ِ شیشه های سرما زده ی سالن را حتی لذت بخش میکرد ... ایستاده در گوشه ایی و گوش به شیرینی ِ حرفهای جمعی دوستانه و گاهی لبخندی و گاه حیرتی و من فرو رفته در پالتوی فوتر و شلوار فاستونی اتو زده ی سورمه ایی و کفش های واکس خورده ، فرو رفته بودم در هیبت همان همیشگی ِ آرام که سردی ِ زمستانهای قبل رخنه کرده بود میان چشمهایم که هیچوقت نتوانستم لباسی برآنها بپوشانم !
گوشه ی دیگری اما ایستاده بود کنار دیوار سنگی ِ سفید و بافت راه دار رنگیش بیشتر جلب توجه میکرد ، نگاهی کردمش و سری چرخاندم ، آنقدر سریع بود که انگاری ندیدمش ، نخواستم ببینمش شاید ، دوباره سرگرم حرفها شدم ، از همان ها که فقط برای وقت گذرانی می گویند ، همان هایی که ته اش آب از صافی گذشتن است ، وسوسه ایی اما ته دلم می جوشید ، چیزی میان خواستن و نخواستن ، کلنجاری بود یا شاید جنگی ، میان من و آن من ِ نا من ! آخر نمی توانستم بدانم اینهمه وسوسه از آن ِ چیست ، اینهمه این دست آن دست کردن ، اینهمه گیر و دار ... دیگر نگاهم را برگردانده بودم آنطرف ، دستانش را جلوی بدنش به هم گرفته بود و آرام گوشه ایی خزیده بود و تنهایی ، چشم دوخته بود بر آن همه هم همه ی وهم آلود ِ گروه ها ، عینک کائوچویی ِ روشن ِ خاصی بر چشم داشت ، انگاری آنهمه مظلومیت وام دار همان عینک بود ... ظریف بود و آرام ، زیرک به نظر میامد اما ، و دستهایش نشان از اضطراب هایی می داد که در پشتِ لبخندِ نرم ِ لبانش می دیدم ... احساس می کردم آدمی است از جنس همه ی آدم هایی که بوی کشف شدن میدهند ، از آن آدم معمولیهایی که بکرند و جزیره ی دلشان را میان هزارتویی پنهان کرده اند به انتظار ناخدای ِسمجی تا از مرزِ زمان بگذرد و برین نمیدانم کدام جزیره ، لنگری بیاندازد و بعد هم حتی شاید از آنجا برود و بنشیند و کتابی از سفر به اعماق ِجان بنویسد !
تئاتر شروع شده بود و از آنهمه اقبال ، کنار من نشسته بود .... آنچه بیاد دارم تنها عمیق دیدن چشم هایش بود که با هیجانی غرق ِ لبخند و گاهی حرکتی از شوق بر صحنه های تئاتری که هرگز به یاد نخواهم آورد چگونه تمام شد ، می نگریست ! چشم هایش ... چشم ها ...
....
باید صفحه گرام را دوباره از اول بگذارم
پی نوشت اهورایی :
حالیا نقش دل ماست در ایینه ی جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
- سایه -