آمدم ، به کوچه پس کوچه های ِ بکر  ِ ذهن هایی که خفته در خیال ِ متوهم ِ خویش گرداگرد اندیشه ایی ، خویشتن را به میله سپرده بودند ... آمدم ، میان دلهای ِ تَرک خورده ایی که هرگز نفهمیدند که این رنج ِ این تَرک ، تبردسته ی دست ِ خویش بوده است ... آمدم ، میان جمعی که هرگز نپرسید ، زیستن ِ لحظه را چطور نباید گریست ... آمدم ، میان دستهای بازی که هرگز فکر  ِحلقه شدن را تصّور نکردند ... و رفتم ، از میان چشم هایی که مرا غریبه ایی می دیدند که در کوچه پس کوچه های ذهن ِ خفته در خیال ِ متوهم خویش غرقم ، رفتم و کسی ندانست که رفتن ، فقط نبودن نبود ، رفتم با کوله باری که برداشته ام ، سفری در پیش است ...


پی نوشت اهورایی : 

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
ناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد


- حافظ -