قریب ِ غریب ...

 

نمی دانستم حظّ ِ دل خوشی ، مغضوب ِ این خاکستری ِ بی حکمت ِ سرمایی است که ریز ریز از درز ِ لای پنجره پرواز می کند به جان ِ ملول ... نفوس ِ نَفَس را قفسی شد بی مراقب ، محراب می کنم چارگوشه اش را محض نیم نگاه ِ آن مجیب الدعا و قرآنی به سر ، محض ِ قدر ِ اینهمه غریبی ... 

پی نوشت اهورایی :

گر دوست واقفست که بر من چه می‌رود

باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست

بگریست چشم دشمن من بر حدیث من

فضل از غریب هست و وفا در قریب نیست

- سعدی -

 

 

 

تا ...


چه سکوت پر چراتی است میان من و این منِ دل ، میان واژه واژه های ژولیده ی ذهن ِ ژاله بار ...
آفتاب ِ رد شده از هشتی و دم ِ غروب ، چشم گرفتم لبه ی آبتکان ِ حوض که لب پر میزد گاهی از رقص ِ مواجی که با نوک انگشت ، رقصی چنان در می افکندمش !
 سُر خورده بودم پای ِ روزهای مسما به حضورش که فقط حضور نبود و بودی بود که می باید ، روزگاری که چراغ ِ طاقچه به دوده سیاه نبود و کرسی ِ میان هال را حالی بود به لبخند ِ گرم ِ رابطه و دستی که به یاری ،  خوش دل بود به خوشی ِ دل ... روزگاری که کیفور ِ کلام و نگاه ، مشق می کردیم به خیال ، رفاقت را که تا ندارد ، روزگاری که اگر تا نداشت اما گویی تاب هم نداشت ...
حال این چشم ِ تارم ، پریده قطره ی آبِ لب پر زده ی حوض است یا چیز دیگر ، نمی دانم !!

پی نوشت اهورایی :

مرا از هر دو عالم بی خبر کن.
بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست؛
پی ِ فرداش فردای دگر نیست.
بیا… اما نه، خوبان خود پرستند:
به بندِ مهر، کمتر پای بستند.
اگر یک دم شرابی می چشانند،
خمارآلوده عمری می نشانند.
درین شهر آزمودم من بسی را:
ندیدم باوفا زانان کسی را.
تو هم هر چند مهر بی غروبی،
به بی مهری گواهت این که خوبی.
گذشتم من ز سودای وصالت،
مرا تنها رها کن با خیالت!

-سیمین بهبهانی -