تعبير دلتنگي
یک جایی میان این شلوغی روزگار ِ پُر گیر و دار لختی درنگ باید تا از فضای پردود و درد و رنج ِغُصه ی ِ قصه های مردم ِ مشغول گذر کنی و کمی اوج بگیری و سر از غبار این ابر تیره بالاتر ببری و رها شوی میان فضای اثیری خیال ...
دلتنگی را هم که نمی شود در قفس کرد ، همچون میهمان ناخوانده ایی سرزده میاید و غافلگیرت می کند ، امروز دلتنگ کافه گپ شدم و صفای رفقای پرمهر قدیم ... این پست هم سرچراغی امروز و یاد دوستان همیشه در دل زنده ....
پی نوشت اهورایی :
اولين نقطه اي که از مرکز کائنات گريخت
و بر خلاف محورش به چرخش در امد ، سر من بود !
من اولين قابله اي هستم که ناف شيري را بريده است
اولين اواز را من خواندم ، براي زني که در هراس سکوتُ سنگ ُ سکسه
تنها نارگيل شامم را قاپيد و برد
من اولين کسي هستم که از چشم زني ترسيده است
من ماگدالينم غول تماشا
کاشف دل و فندق و سنگ اتش زنه
سپهر را من ، نيلگون شناختم
چرا که همرنگ هوسهاي نامحدود من بود
خدا ،
کران بي کرانه ي شکوه پرستش من بود
و شيطان ،
اسطوره ي تنهايي انديشه هاي هولناک من
اولين دستي که خوشه ي اولين انگور را چيد
دست من بود
کفش ، ابتکار پر سه هاي من بود
و چتر ،
ابداع بي سامانيهاي من
هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ
تعبير دلتنگيهايم
من اولين کسي هستم که ،
در دايره صداي پرنده اي بر سگرداني خود
خنديده است
حسین پناهی