ورق را كه بُر زد ، من شدم حاكم ِ حكم و او شد محكوم ورق دادن ... دست ، دست ِ آخر بود و برگ برگ ِ آخر ، حكم آمديم ، سرمست و مشعوف ، حُكم آمد ، خانه پُر و تمام رنگ .. او شد حاكم و ما مانديم محكوم ...


پي نوشت اهورايي :‌

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

بنماند هیچش الّا ، هوس ِ قمار ِ دیگر

- مولانا -