قمار

ورق را كه بُر زد ، من شدم حاكم ِ حكم و او شد محكوم ورق دادن ... دست ، دست ِ آخر بود و برگ برگ ِ آخر ، حكم آمديم ، سرمست و مشعوف ، حُكم آمد ، خانه پُر و تمام رنگ .. او شد حاكم و ما مانديم محكوم ...
پي نوشت اهورايي :
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الّا ، هوس ِ قمار ِ دیگر
- مولانا -
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 1:11 توسط کافه گپ
|