ساقيا جامي به من ده ...

بوي بهار پيچيده لابه لاي نسيم ِ مست و اين از بدايع نيست و نيازي هم به هيچ ديلماجي نيست تا بيايد و بگويد و كلمه ها را پشت هم بگذارد و اين حس نشئه و گرم و اهورايي و شيرين را مترجمي كند كه بعله اين نسيم ، نسيم بهاري است و بهار فصلي است از فصل هاي سال كه همه چيز نو مي شو د و الي ماشاا... و خراب كند همه ي حس ِ ظريف و مخمليني كه اين روزها حسش مي كنم و حسش مي كني ...
مگر كدامين ديلماج يا چميدانم همان مترجم خودمان ، توانسته عمق ِ ژرف ِ احساس را ترجمه كند و با موهبت ِجادوي ايي كلمات ، آنچه كه از پنهاني ترين لايه ي يك حس بر مي آيد را بنويسد و بگويد و تعريف كند ؟! مگر روح ِ احساس ، آنهم حسي كه طراوت و سرزندگي دارد را مي توان به تسبيح معاني و الفاظ كشيد ؟! مگر توان بيان حالات مستي و مدهوشي و خلسه هم هست ؟! مگر ذوق پيچيده به گلو را بازگويي هست؟! مگر زبان نگاهي خزيده روي دلي عاشق را بياني هست ؟! مگر راهي براي ترجمه ي تاب ِ طره ايي به دست باد رفته هم هست ؟!
هرگز !! آنجا كه چيزي از درون وروح آدمي مي جوشد با هيچ كلام مستمندي توان مستغني كردنش نيست ... و بهار و مستي ِ احساسي كه قبل آمدنش در من رخنه مي كند ، هادم ِ* غم نامه هاي روزگار است ...
آه احساس احساس ، تو چه مي پنداري كه درونم چه غوغاييست ... حكايت تو اي احساس ، حكايت تصورّ ِ تصوير ِسكوت است!! حكايت ِ پرتو نوري كه از درز دري كهنه به تاريكي ِ سرد خانه تابيده است !! حكايت فرماني بي گناه كه همچون فواره ايي عصيان گر فريادي مي شود كه فكر بطلانم را در نطفه مي كشد ...
براستي از كدامين اخترك مي آيي اي احساس ... ؟! اي بهار ... ؟! اي نسيم .. ؟! بيا و از كوچه ي مسكوت و زمستان زده ي من نيز عبور كن كه من سالهاست خاموش بي خويشم ...
*. هادم : ويران كننده
*. تولدت مبارك كافه گپ
پي نوشت اهورايي :
نو بهارست بيا تا قدحي نوش كنيم
باشد اين محنت ايام فراموش كنيم
ساقيا هوش و خرد تفرقه خاطره ماست
باده پيش آر كه ترك خرد و هوش كنيم
- هلالي جغتايي -