پشت ماشين تحرير فكسني ِ مشكي و رنگ رو رفته نشست و همچون مرغكي دانه يافته بر دكمه ها انگشت  كوفت و اينچنين نوشت :


امروز بيست و يكم نوامبر . هنوز ساعت 7 صبح نشده و هواي لندن كماكان ابريست . پستچي هنوز روزنامه ي تلگراف را نياورده و همين باعث شد تا اتفاقات ديشب را تايپ كنم ...

"بيگ بن" ساعت 6 عصر را ضربه ميزد ، لبه ي باراني ام را كنار زده بودم و دست به جيب فرو برده بودم و داشتم در گذرگاه كنار رودخانه قدم مي زدم . مردي كور ساكسيفوني را با بي رمقي مي نواخت و گدايي مي كرد و مردم ِ رهگذر و مشغول ، كه عاشق ِ شادي ِعاشقي بودند و هميشه از آن دور بودند ،‌با چهره ايي گرفته و دلسوزانه نگاهي مي انداختند و رد مي شدند ... پير مردي تميز و شيك پوش ، با پالتو ي بلند و دستمال گردني ابريشمي نزديك شد و درست ايستاد روبروي مرد ساكسيفونيست و به او خيره شد ... هيجاني همراه با حسي كنجكاوانه سرشارم كرد ، ايستادم و من هم خيره شدم بر پيرمردي كه خيره مانده بود به ساكسيفونيست ... مرد ِكور ِساكسيفونيست اما نه مرا مي ديد و نه پيرمرد را و كماكان با ياسي كه ته دلش ماسيده بود در ساكسيفونش مي دميد و انگشتانش را روي دكمه ها حركت مي داد ... هوا خنك شده بود ... بادي رقصان صداي محزون موسيقي ِمرد كور را همچون عطر  ِتند و تيز و اغواگر در هوا پخش مي كرد ... دلم مي خواست بدانم چه چيز ِاين آهنگ ِ شُل و بي رمق ِمرد كور ، پيرمرد را اينچنين به خود جذب كرده بود ... پيرمرد داشت چيزي زير لب زمزمه مي كرد ... مرد كور مي نواخت ، با همان سرعت ِ آرام .... پيرمرد صدايش را آرام آرام بلند تر مي كرد ... مرد كور كم كم داشت زمزمه ي پيرمرد ، كه حالا داشت بلند تر مي شد را مي شنيد و از  سرعت نواختنش كم شد و بيشتر دقيق شد تا ببيند پيرمرد چه مي گويد ... صداي پيرمرد برايم گنگ بود ... جلوتر رفتم ... طوري كه متوجه من نشوند . پيرمرد زمزمه مي كرد ، هر لحظه بلند تر و مرد كور كم كم داشت از نواختن مي ايستاد ... پيرمرد انگار چيزي را داشت تكرار و تكرار مي كرد ... كنجكاو ِ زمزمه هاي پيرمرد بودم ... به پشت پيرمرد خودم را رساندم ... صداي گرمي داشت ... صدايي كه از متن تاريخ و تجربه بر مي آمد ... صدايي كه بوي "طروات ِ كهنگي " مي داد ! اشتباه نكرده بودم ... داشت جمله ايي را تكرار مي كرد ... چيز عجيبي را فهميدم ... حيرت زده شده بودم ... باور كردني نبود ... پيرمرد هم كور بود (!) انگار ايستاده بودم وسط بي سر و صدا ترين خيابان ِلندن ِ پرجنب و جوش ... .... همه چيز در حالت سكون مانده بود ... تنها صدا صداي پيرمرد بود كه همه چيز و همه جا را جادو و محسور كرده بود :

" غمگين كوره ، اما كور غمگين نيست "  ... " غمگين كوره ، اما كور غمگين نيست "  ..." غمگين كوره ، اما كور ...

حرفش انفجاري بود براي ذهن پرتشويشم ... ايستادن غير ممكن بود ... هيچ چيز ديگر نشنيدم ، يقه ي بارانيم را بالا كشيدم و راهم را گرفتم و دورشدم ... شايد داشتم فرار مي كردم ... يقينا !! داشتم فرار مي كردم ، آرام و سنگين ، طوريكه كسي بويي نبرد دارم فرار مي كنم  !! 


*. پي نوشت اهورايي :

دور گردون گر دوروزي بر مراد ما نرفت

دايما يكسان نباشد حال دوران غم مخور

- حافظ -