از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد

آتش گرفته ام ، دارم ذوب مي شوم ، قلبم تند تر
مي زند ، دلم ورم كرده است ، دستانم بي حس است ، چشم هايم مي لرزد ، گلويم سرشار
سكوت است ، بغضم دارد مي تركد ، ميخواهم بر آسمان سر بر دارم و فريادي بزنم ، صيحه ايي بكشم ، بر در و ديوار
مشتي بكوبم ، ناخني بكشم ، آتش گرفته ام ، اين سو و آن سو را مي نگرم و به جستجوي
تو مي نشينم كه تورا بيابم و تو بگويي و من بشنوم و از اين شعله
آرام بگيرم و سرد شوم و خاموش شوم و خوب شوم و بعد سري بر دامنت بگذارم و در زير
نوازش مخملين و زمزمه ي صداي دلنشينت به خواب روم ....
اما اين چشم ها كه حريصانه به جستجوي تو نشسته اند نمي دانند كه بايد اعتراض نكنند و فريادي نزنند و در خودشان نگه دارند و باز نگويند و همه كارها و حرف ها و لحظه ها و بدي ها و تلخي هاي ديروز و امروز را نشان ندهند و بروز ندهند و به رخ نكشند و تحمل كنند و دور باشند و ملاحظه كنند و "درك " كنند ... آري بعد از اين چيزي جز حرف هاي خوب و ژيگول و خوش آب و رنگ و احساسي و قرطي نخواهم زد ، نه ، اصلا چيزي جز "خوبم" ها بر زبان نخواهم راند كه بايد همه جا عاقل باشم و با همه بياميزم و معقول باشم و فقط بشنوم و لبخندي بزنم و زندگي كنم به روش هاي آنهايي كه در كنارشان مي زيم ...
پي نوشت اهورايي :
آتش بگير تا كه بداني چه مي كشم
احساس سوختن به تماشا نمي شود
- دكتر عباس خيرآبادي -