دنياي غريبي است جان دل ، بعد اينهمه رفاقت و روز به روز گذراندن و همراه بودن و هم كيش بودن و هم دوش بودن و خنديدن و گريستن و رفتن و آمدن حالا تو شدي مسافر و ايستاده ايي آنطرف شيشه ي فرودگاه و من مرور مي كنم اينهمه يادگاري كه از روزهاي مدرسه و دانشگاه عبور مي كند و مي رسد تا به اينجا كه ايستاده ايم ... قربان حكمت خدا ، بعد اينهمه روزهاي پر خاطره ي ديروز ، امروز بايد تو بروي ينگه دنيا و من بمانم اينطرف تنها... روزگار هم هميشه يك "جفت شش" از ما جلوتر است ... با اشكهايي به زلالي دلت ، سفرت بي خطر رفيق ...

*. گرچه خيلي سخت بود بيان اين حس و حال با اين كلماتِ كودن اما اينها را نوشتم به بهانه ي عزيمت صميمي ترين دوستم كه امروز رفت بلاد غربت ...

**. به یاد یاری خوشا قطره اشکی

پي نوشت اهورايي :

گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست

همچنانش در میان جان شیرین منزلست