اين چشم ِ مخمورت چه چنگي به دِل مي كشيد وقتي به من تنيده بودي و مخملين حرير ِ نفست ،  صورت به نوازش مي گرفت ، دل قرباني عشق شد و عشق قرباني تو ، دستان خشكيده ام ز بي وفاييت هيچ ، نمي داني چه گزنْ به زخمي است ، وقتي كه دست به دست غريبه مي بينمت ...

 

پی نوشت اهورایی :

گفته ای من یار دیگر می کنم

بر تو دل چون سنگ مرمر می کنم

پس تو خود این گو که از تیغ جفا

عاشقی را قصد و بی سر می کنم

- مولانا -