دلم هواي دريا كرده است جان دل ، همان درياي نقره فامي كه شكوه و جذبه ي پر و زيبا و آرامش ، طعم كشدار آسودگي را از بيكران دوري بر چشم هايم مي ريزد و مرا نشئه ميكند . همان خط آشتي دريا و آسمان كه وسوسه انگيز و خيال انگيز است و مرا مي برد تا پشت لحظه هاي اكنون . و چه وهم انگيز و شيرين است به تماشاي سينه ي باز دريا نشستن و عطر خاطره هاي خوش دوستي را حس كردن و طعم لطيف سكوت را مزه مزه كردن و روح را به دست نسيم مرموز سپردن و ملتهب ترين نياز ها و دعا ها را به آسمانش سپردن . آنجاست كه مي توان آسوده تر به رمز رنگها فكر كرد و خويش را از منجلاب روزهاي خفقان زده وارهانيد و از قعر سياه روزهاي تكرار به سير آسماني فرستاد و دست از هرچه نخواستني است بر كشيد و بر پيشگاهي سجده كرد كه نوازشگر دل هاي صحابي است . دلم هواي پهنه ي دريا را كرده  زير نور آتشين پرزرق و برق خورشيد گدازنده كه مرا مسخ كند ، كه مرا با خويش ببرد و چشم هاي كنجكاوم را از انزواي تنهايي بيرون بكشد و بازي و رقص نور و آب را نشانم دهد . دلم هواي دريا كرده است جان دل . . .

 

پی نوشت اهورایی :

 اين رخ رنگ رنگ من هر نفسي چه مي شود

بي هوسي مكن ببين كز هوسي چه مي شود

 - مولانا -