نور بنفش نئون پنجره ي كافه روي صورتش سر مي خورد و پايين مي ريزد ، "غوغاي" فكر و خيالي است در ذهنش ، كاغذي سپيد پيش رويش  و "كلمه هايي" كه مي آيند و چرخي مي زنند و آرام آرام كنار يكديگر مي نشينند . مرد سرخوش از بازي با اين "كلمه ها" لبخند آرامي مي زند و هر از گاهي پكي به سيگارش مي زند و مي نويسد و مي نويسد و سرمست مي شود . لختي درنگ مي كند ، پكي عميق برته مانده ي سيگارش مي زند و در زير همه ي آن همه نوشته مي نويسد :

اما افسوس كه در اين روزگاربزرگی ديگر طعم تلخ هيچ سيگاري جاي طعم گس خرمالوهاي حياط خانه ي مادربزرگ را نمي گيرد !!  

 

پي نوشت اهورايي :

ازين خمار مرا نيست غم اگر روزي

به دستم آن قدح پر شرار باز آيد