روي بالكن كافه نشسته بوديم  . بي وقفه و پشت سرهم صحبت مي كرد و از آسمان و ريسمان مي گفت و از اين شاخه به آن شاخه مي پريد . از روحش مي گفت و از دنياي پر ابهامش ، از سوالهايي كه هرگز برايشان پاسخي نيافته است ، ازدلش مي گفت و خواستني هايش . گه گداري جرعه ايي از فنجان قهوه ي جلويش سر مي كشيد و نفسي آرام مي كشيد و چشم در چشمم مي انداخت و دوباره شروع مي كرد به گفتن و گفتن . انگار داشت عقده ي سالهاي تنهايي خويش را بيرون مي ريخت ، ناگهان ساكت شد ، مدت كوتاهي در افكارش فرورفت .

لبه ي فنجانش را ميان دستانش گرفته بود و كمي مي چرخاند و به بازي مواج ته مانده ي قهوه اش مي نگريست  .لحظه ایی چيزي در مخيله اش آتش گرفت و انديشه ايي جانش را در هم فرو برد و بي هيچ مقدمه ايي گفت : انگار ناخواسته بايد مي خواستيم ، خواستنيهاي دنيايي كه نخواستني است !! حرفش تكانم داد و آن لحظه تنها چيزي كه به ذهنم رسيد جمله ايي بود كه صبح  آنروز استادم آن را روي كتابم نوشته بود : 

 

 !!  Nobody dies virjin , life screw everyone

 

 

پی نوشت اهورایی :

 

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم