- : آنجاست قربان ،  آن گوشه نشسته ،  هماني كه پاكت قرمز سيگار وينستونش را روي ميز گذاشته ،  شهره ي دريوزگي و ديوانگي شهر است وامانده ، هميشه همين گوشه پلاس است و مي نوشد و مي كشد و مي نويسد . . .

 

* : سياهه هايش را هم خوانده ايي تا به قول خودت  دل  وا مانده اش را هم خوب بشناسي ؟

 

- : نه  فدايتان شوم قربان .

 

* : پس چفت فك بي صاحابت را ببند و برو دوتا قهوه بياور كه مي خواهم پیشش بنشینم و پته ي دل وامانده ام را براي اين پير به درد آلوده بيرون بريزم . . .